تبلیغات
 سیا کولی
ما را به همین ساز خوش است ...
دگران را به همه عشاق خوش است . . .
لطفی بنما ثانی
چه به این ساز خوش رود . . .

   
                    

تاریخ : شنبه 15 اسفند 1394 | 09:05 ق.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
دوستت دارم هزاران بار چهره بزرگ مرد مهربانم را دوست دار
‌م
هزاران بار دستانش را
نگاهش را
عشقش را
تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1396 | 11:47 ق.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
شعری زیبا درباره بهار از مولوی:
ای نوبهار خندان از لامکان رسیدی
چیزی بیار مانی از یار ما چه دیدی
خندان و تازه رویی سرسبز و مشک بویی
همرنگ یار مایی یا رنگ از او خریدی

 


تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1396 | 11:46 ق.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات



باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم

آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم

همچون گل آمدی ای نوبهارم

پایان بخشیده ای بر انتظارم

در مقدم تو چون ابر بهاری

از شوق روی تو اشکی ببارم

باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم

آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم

با تو ای آشنا همچون گذشته ها

عشق نهان در سینه من پا گرفته

رنگی دگر در چشم من دنیا گرفته

دوباره گوئی صبا ز گلشن

شکوفه آرد به کلبه من

باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم

آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم

با تو ای آشنا همچون گذشته ها

عشق نهان در سینه من پا گرفته

دوباره گوئی صبا ز گلشن

شکوفه آرد به کلبه من

باز آمدی ای آشنا تا من ز شادی پر بگیرم

آن شور و حال رفته را چون آمدی از سر بگیرم


تاریخ : یکشنبه 20 اسفند 1396 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
سلام
بیشتر مواقع صحبت کردن
راجعه مسائل مهم سخت میشه
حتی اگه به تنگنا بریم و کم بیاریم
اما میشه در مورد چند دقییقه بیشتر صحبت کرد
در مورد بیشتر بودن کنار تو
اگه بگی چی شد
چه اتفاقی افتاد
چه طوری گذشت
الان اوضاع چطوره


دلم می خواست همیشه ازت بپرسم با تنهاییات چی کار می کنی
یا چی خوشحالت میکنه
گاه به گاه خیالی دور ؟؟؟؟
شادمانی گذر عمر با دوست

اگه واضح به دنیات نگاه کنی
از کجا یادت میاد که یه چیزی کم بوده
چی کم بوده

ولی هر چی بوده و هر چی هست
مطمئنم هیچ وقت حسرت دوری از یه دنیا توی ذهنت و زندگیت نبوده

من همیشه یه دنیا یه عالمه ارزو بوده
که از ترس واهمه نبودنش
بین یه عالمه سراب گرفتار شدم
بیشتر داغون میشدم
 و بیشتر
و بیشتر عاشق
ما ادما اگه می دونستیم
برای رسیدن خواستمون باید ساده بگیریم به جای پیچیده تر شدن
حتمی یه چی میشدیم 
 





تاریخ : دوشنبه 12 تیر 1396 | 09:40 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
هیچ دقت زندگی اون جور که می خوایم نیست
نمی دونم من این جوری ام یا همه همین طورین
وقتی یکی میاد تو زندگیم باید تا حد خودکشی برسم تا حرفشو یزنه
آخرشم که نه رمانتیکه نه عاشقانه
باز مثل همیشه تنهایی همیشگی
 شاید یه روزی کسی بیاد توی زندگیامون
بدی و خوبیاش مثه خودمون باشه 
یه همون اندازه عاشق
به همون آندازه مهربون
حالا اگه سریز کردو
بیشتر بود که چه بهتر

تازه اگرم برات آواااز بخونه که دیگه یعنی هم خودشه
هم به زبون خودش ابراز عشق می کنه
ولی ای کاااش به زبون سوسکاهم بلد بووود نه ؟؟

و یه جوری می گقت همیشه کنار من باش چی میشد آخه
تاریخ : جمعه 1 اردیبهشت 1396 | 11:07 ق.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
هیچی دیگه
همش فکر می کردم باید کلاه بت بیاد
بعد دیروز چه کلاهی به سر داشتی
چه خوووف بود
اییییی جون

نکته بعدی امروز
دیگه خسته شدم
از اینکه بعضیا احساسات منو با چرخ و فلک اشتباه بگیرن
فکر کنن راحته . . .
همین که دوست داشتن داره کافیه
درحالی که همه رفتارا بر اساس مصلحت خودشونه
فقطم طرف کسایین که بنفعشونه . . .
و فکر می کنن ما دخترا مونده ایم
بخدا از پس خودمون بر میایم تو مجردی هم بمون بیشتر خوش میگذره
مشکل ادما اینه که همش دارن از تنهایی فرار می کنن
وگرنه چی داره این رفتارایه به ظاهر عشق . . .

پ ن : کسیو ندیدم تو فضای مجازی مثه خودم راحت حرف بزنه خیلی من خوجحالم والا

تاریخ : جمعه 22 بهمن 1395 | 10:23 ق.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
تولد عجقمونم شد . . .
به به که چقدر همه چی خوب بود
و همین که حضور من باعث همین تولده شده بووود و تو خوشحال بودی کافی بود  . . .
در تمام طول کلاس همش فک می کردم چرا انقدر خوشحالی . . .
اصلا هم به ذهنم نرسید که دیشب تولدت بوده و همه واست ترکوندن  . . .
الان همش یاد پیکسله میفتم که قرار بود بت بدمو ندادم . . .حیف  . . .
تازه یه نقاشی خاص ترم بود که تکمیل نشده بود اونم می تونست خوب باشه
حیف دیشب نتم ضعیف بود و نشد پست بزارم  . ..وگرنه بهترم بوود
دیرین دیرین  . . .
دیشتری دیرین



تاریخ : جمعه 10 دی 1395 | 03:47 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
این رود و به آن رود
هر دو در این سرا رود
به شب زوال من رود
روز  کتاب تر خورد

گر بیاید کجا رود
گر برود چرا رود

پ.ن: دوباره افتادم رو شعر گفتن خوبه ولی مخاطب من چی کار کنه دقیقا
بره بیاد
تاریخ : سه شنبه 7 دی 1395 | 09:26 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
آپلود عکس

این پیکسل اولا یه عکس قدیمی از شجریان و استاد محمد رضا لطفی (خدابیامرز) و علی اکبر شکارچی و . . .است بنظر من همچین عکسی رو نمیشه پیدا کرد و دوما تو ذهنم دارم به کسی بدمش ولی مطمئن نیسم سوما من کار تبلیقاتی نمی خواسم بکنما ولی خو تو عکس افتاده



تاریخ : پنجشنبه 2 دی 1395 | 02:53 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
امروز  قرار بود برم استخری که نمی دونستم کجاست
بعد از سرچ به این نتیجه رسیدم
خیلی مسیر دوری داره و من عمرا به اون جا بموقع برسم
بعد از کلی فکر با خودم گقتم بد نیست با دوچرخه برم
هم فاله هم تماشا

خلاصه رفتنه همه چی عالی بود
هر چند جایه خیلی پرتی بود
استخر خوب و بزرگی هم بود
کیفو حال  . . .
ولی حتی روی آبم از خیال تو فراری نیود بخصوص توی  حالت رو آبی
فقط می ترسیدم از توی خیال من کمونچت پرت شه توی آب
آخرایه کار دیگه هیچ کسی توی استخر نبود جز منو یه خانوم مسن بی خیال
خلاصه با اینکه بازم وقت داشتم اما چون همه رفته بودن من هم دیدم حس نمیده
این خانوم مسنم خیلی خوجحاله
منم اومدم بیرون
.
.
.
با دیدن دوچرخه خیس اولین نشونه های یه شب سخت نمایان شد
و منم که آدم خوشحال انگار نه انگار که باید حواسمو جمع کنم
تمامه مسیرو رفتم
خیلی دیگه هم نمونده بود برسم که بزرگراهو اشتباه پیچیدم
هی جلو رفتم دیدم تو یه خیابونه دیگم به چشم اشنا اومد گفتم
طوری نیست اینجاهم مسیرشو بلدم
خلاصه بلدم بلدم کار دستم دادو
دیگه کم کم دیدم از مسیر اصلی دور شدم
یه کوچه به چشم اشنا اومد با خودم گفتم خب این همون کوچه ایه که میره فلکه پردیس
رفتم رفتم
کم کم یه تیکه اسفالت یه تیکه خاکی
تازه خوشحال که این مسیرش همینه
زدم توی زمین رفتم توی گل اما بازم کم نیاوردم
دیگه دوچرخه جلو نمی رفت
بعد این همه تازه به خودم اومدم

یه جایه پرت پرت
یه سکوت
اولین صلواتو فرستادم
بابت بلدم بلدم بازیام هم از خدا معذرت خواسم
نمی دونسم کجا برم از کودوم ور و اصلا چجوری دوچرخه رو بلند کنم
یکم بردمش جلو اما دیگه نمیشد ادامه داد
شروع کردم به کندن گلای دوچرخه . . .
دستم زخم شد (البته یکم ) ولی بازم گل هارو کندم
تازه میشد یکم دوچرخه رو حرکت داد
یکم جلوتر رفتمو بقیه گل هارم ترتیبشو دادم
حالا باید فکر میکردم از کودوم سمت برم
اما انگار چاره ای نبوود باید تمام مسیر کوچه رو برمی گشتم
حواسم از اون دور برا بپرسم اما ترسیدم اوضاع بدتر شه
برگشتم . . .
بازم به یه کوچه مثل همون رسیدم
دیگه نمیشد ریسک کرد
باید حساب شده عمل می کردم
بله یه وانت ازش بیرون اومد خیال راحت شد مسیرو عه
بازم یه چشم به خدا بود
چون اصلا ممکن بود یه تیکه باشه کوچش . . .
رفتم توی کوچه کم کم خاکی شد  دوباره ادامه ماجرا
ولی آخرش به خیابون ختم شد
عین آدمای از خطر رسته کلی ذوق کردم
یاد دو احمق بارکد افتادمو هی مسخره بازی که من نجاااات پیدا کردم
من داشتم می مردم
منخخخخ
یکم که اومدم جلو تر فهمیدم توی آخرای مشتاق سوم بودمو
فقط خدا بدادم رسید که یه دختر تنها . . . .با دوچرخه . . . .اون وسط برو بیابون
تازه فقطم می پرسه باغ غدیر کودوم وره
کلا پرت حرف می زدم فقط موندم ملت چجوری به من آدرس دادن
بلاخره به خیابونمون رسیدم با خودم گقتم که خوبه برم یکم چیز میز بخرم بخورم
دیدم اوووووه سرتاپام گلیه . . .
چه کافه ایم زده بودن خیلی ام خوشگل و متفاوت
وهههه
حیف که نشد توی سوپری هم برم چه برسه کافه
آخرشم تا رسیدم خونه مجید زنگ زدو همه ماجراهم براش گفتم
اووونم گفت: اوووه اوووه  چرا و اینا و آخرشم فرستادم پی لباس گرم و دوتا قرصو (جهت جلوگیری یهویی از سرماخوردگی)
منم راستگو که  دلم قرص نمی خواد شاید یه پرتغال خوردم
 جدیدنم فهمیدم نازم خریدار داره با کلی اصرارش
گفتم فقط بش فکر می کنم و شاید برم سمت قرص

 

تاریخ : سه شنبه 30 آذر 1395 | 10:51 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
در مورد احساس صحبت کردن سخته
در مورد اینکه واسه یکی از نزدیک ترین هامه
و اینکه عاشق یه مردی شده که ازدواج کرده
ولی نمی تونه بش فکر نکنه
و در کل بدجور عاشقش شده
ادم فوق العاده ایه این بشر در حدی که نمی تونی فکرشو بکنی
بنده خدا فقط می خواد از دنیا بره
چون از طرفی ام نمی تونه پیش کسی که عاشقشه بمونه
و کلا اندر هواست
اصلا فکرشم نمی تونه بکنه زندگی کسی رو خراب کنه
تو خواب هم نمی دید براش این اتفاق بیفته
و از طرفی هم عمرا نمی تونه کاری کنه که اون مردو نبینه چون استادشه
و تا عمر داره مجبوره ببینتش
چون کارش اقتضا می کنه
خیلی سخته چون حتی نمی تونی خودتو یه لحظه جاش بذاری
و قضاوت کنی که مقصر خودشه که عاشق استادش شده
اصلا مگه عاشق شدن دست خود آدمه


تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 10:59 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
فیلم "تابوی ایرانی" اثر رضا علامه‌زاده که به تازگی به پایان رسیده، در حال نمایش در اروپا و آمریکاست. این فیلم درباره دشواری‌ها و محرومیت‌های جامعه بهایی در ایران است. کارگردان فیلم، رضا علامه‌زاده خود از سال 1984 ایران را ترک کرده و ساکن هلند شده است. نقدهای گوناگونی از این فیلم در رسانه‌های پارسی‌زبان مانند صدای آمریکا، رادیو زمانه، رادیو فردا و همچنین نشریات جهانی مانند لوس آنجلس تایمز منتشر شده است. گروهی از بهاییان در داخل ایران به شکل پنهانی برای ساخت این فیلم با کارگردان همکاری کرده‌اند. داریوش، خواننده ایرانی مقیم لوس‌آنجلس هم ترانه‌ای برای این فیلم خوانده است.



و معنی تابو :

تابو یا تَبو یا پَرهیزه آن دسته از رفتارها، گفتارها یا امور اجتماعی است که برطبق رسم و آیین یا مذهب، ممنوع و نکوهش‌پذیر است.

واژه تابو از زبان تونگا که یکی از زبان‌های پلی‌نزی است وام گرفته شده است. به عقیدهٔ اهالی جزایر پولینزی، برخی از اشخاص یا اشیاء (مانند کشیشان، جادوگران، اجساد مردگان، زنان زائو، زنان در دورهٔ قاعدگی، رؤسای قبایل و...) دارای قوه‌ای مقدس و مافوق طبیعی هستند، به‌طوری‌که نزدیک‌شدن به آنها ممکن است خطرهای بزرگی مانند جنون، بیماری یا مرگ به‌وجود آورَد.[۱]  خیلی جالبه این تیکش

زیگموند فروید معتقد است که تابوها کهن‌ترین مجموعهٔ قوانین بشری‌اند و اقدامات منع‌شده در تابوها و قوانین اقداماتی هستند که بسیاری از انسان‌ها تمایل طبیعی به انجام‌دادن آنها دارند. او، با بهره‌گیری از تجربیاتی که در زمینهٔ روانکاوی دارد، به مشابهت‌هایی میان رسم‌های تابویی و عوارض بیماری روانی وسواس پی می‌بَرد و بر این پایه می‌گوید که تابوها در آغاز از ممنوع‌شدن تمنیات و اعمال غریزی ــ ممنوعیت‌هایی که نسل پیشین انسان‌های اولیه با خشونت تمام بر نسل بعدی تحمیل کرده‌است ــ پا گرفته‌اند. این فرضیه روشن می‌کند که چرا انسان درقبال آنچه تابو ممنوع ساخته‌است ایستاری (مقاومت) دوپهلو دارد؛ چه به‌طور غریزی انسان پس از تحمیل‌شدن تابو، ناخودآگاه سودایی خوش‌تر از زیر پا گذاشتن تابو ندارد. آن قدرت جادویی که انسان برای تابو قائل است و کشش و گیرایی تابو همه حاصل وسوسه‌انگیزی آن و نیز ظرفیتی است که تابو برای برانگیختن کشش‌های غریزی و ناخودآگاهِ انسان دارد. از همین رو، برای محترم ماندن تابو به مقاومت آگاهانهٔ فوق‌العاده‌ای نیاز هست که خود از قداست تابو، تأکید مکرر بر زیر پا گذاشتن آن و نیز کیفر شدیدی که برای نقض‌کنندگان آن در نظر گرفته شده‌است مایه می‌گیرد.

ظاهراً کهن‌ترین و مهم‌ترین تابوها این دو قانون بنیادین توتم‌باوری است: «حیوان توتم را نباید کشت و با افرادی از جنس مخالف و از توتم مشترک نباید روابط جنسی برقرار کرد.»


علت نوشتن این مطلب صرفا جهت اطلاع است و نشان از خوب بودن یا بد بودن این مستند ندارد قضاوت فقط با خود انسانه

حق انسان بودن هم نمیشه از آدم ها گرفت

مثل ما ایرانی ها که حداقل هویت رو در جهان داریم یعنی فقط انسانیم

البته شاید بهایی ها این رو هم اینجا نداشته باشن !!!!!



تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 10:21 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
یه 5 شنبه دیگه هم گذشت
و من حالم خوبه خوبه
دیگه هم دچار بحران روحی نشدم
دیگه هم هوس سیگار به کلم نزد
همه چی امن و امان
فقط نمی دونم چرا میبینمش استرس می گیرم
نمی تونم ساز یزنم
و اوضاع بس خراب . . .
جای شما هم خالی


تاریخ : شنبه 27 آذر 1395 | 01:21 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات

   تو ساز مرا با عشق بستی     
دل بی طاقتم در هم شکستی

     
 

                                         

تاریخ : پنجشنبه 25 آذر 1395 | 01:34 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات
وقتی با 4 تا هم سنو سال و مختلط میری بیرون خوش می گذره
اول اینکه همه جور اخلاقی هست
و دوم اینکه یه اتفاقایی هم میفته
مثلا الی و کیارش
و عشق یه طرفه اشکان
حواس من کجاست
نگاهم به کودوم سویه
به کمانچه
به امین
یا مجید پسر گلمون
.
.
.
آواز وقتی سر بده و وقتی صداش تو اووووج بره
وقتی دنیا سر تعظیم بیاره از صدای کمونچه
و من در کنار تو  با کمانچه
دنیارو فتح می کنیم ....
مثینکه فقط خودم می فهمم چی میگم
خو با امین فتح میشه دیگه
تاریخ : سه شنبه 23 آذر 1395 | 08:19 ب.ظ | نویسنده : shahrzad | نظرات

تعداد کل صفحات : 12 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

  • paper | خبرهای جدید در راه است | مقاله های قدیمی